از بد حادثه

ما به این در نه پی حشمت و جاه آمده ایم از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم

از بد حادثه

ما به این در نه پی حشمت و جاه آمده ایم از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم

براساس یک مطالعه عمده علمی، بسیاری از انسان های امروزی حاوی درصد کمی از ژن های نئاندرتال ها هستند.جمجمه نئاندرتال در دست پروفسور پابو

این یافته بسیاری از کارشناسان را شگفت زده کرده است زیرا شواهد ژنتیکی قبلی حاکی از آن بود که نفوذ ژنتیکی نئاندرتال ها بر وراثت در انسان ناچیز یا هیچ است.

این نتایج ناشی از تحلیل نقشه ژنتیکی نئاندرتال هاست که ساختار جسم و اندام آنها را تشریح می کند.

اما این مطالعه مؤید آن است که جد انسان امروزی به جمعیت کوچکی از آفریقایی ها که بعدا در سراسر کره پراکنده شدند می رسد.

مقبول ترین نظریه در مورد سرمنشاء انسان امروزی - موسوم به خروج از آفریقا - حاکی از آن است که اجداد انسان مدرن (هومو سیپین ها) حدود 200 هزار سال قبل در آفریقا زندگی می کردند.

سپس در حدود 50 هزار تا 60 هزار سال قبل یک گروه نسبتا کوچک از مردم این قاره را ترک کرده و در سایر نقاط زمین سکنی گزیدند.

هرچند براساس مطالعه تازه تاثیر ژنتیکی نئاندرتال بر انسان کم به نظر می رسد اما این رقم بالاتر از آن چیزی است که تحلیل های ژنتیکی قبلی نشان می داد.

اسوانته پابو از واحد مردم شناسی تکاملی در موسسه ماکس پلانک در لایپزیگ آلمان گفت: "نئاندرتال ها کاملا منقرض نیستند. بخش کوچکی از آنها در برخی از ما زنده است."

پروفسور کریس استرینگر مدیر تحقیقات سرمنشاء انسان در موزه تاریخ طبیعی بریتانیا که یکی از معماران نظریه خروج از آفریقاست می گوید که هرچند این یافته از جهاتی موید دانسته های قبلی دایر بر جدا بودن دودمان نئاندرتال ها از انسان است اما نکته بسیار جالب آن این است که نشان می دهد ظاهرا در مواردی میان انسان و نئاندرتال آمیزش صورت گرفته است.

جان هاکس استادیار مردم شناسی در دانشگاه ویسکانسین-مدیسون در آمریکا به بی بی سی گفت: "به نظر می رسید که چنین حالتی ممکن بوده باشد، اما من از میزان آن شگفت زده هستم. واقعا انتظار نداشتم (این تاثیر) چهار درصد باشد."

تهیه نقشه ژنتیکی نئاندرتال ها یک دستاورد مهم علمی و حاصل یک تلاش چهار ساله تحت هدایت موسسه ماکس پلانک با شرکت دانشگاه های متعددی در اطراف جهان است.

این نقشه که در حد یک پیش نویس است حاوی دی ان اِی استخراج شده از استخوان های سه نئاندرتال مختلف کشف شده در غار ویندیا در کرواسی است

بی بی سی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ تیر ۹۰ ، ۰۰:۴۹
نیک پندار

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت

روزی که کمترین سرود
بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادری ست
روزی که دیگر درهای خانه‌شان را نمی‌بندند
قفل افسانه‌ایست
و قلب
برای زندگی بس است

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی
روزی که آهنگ هر حرف، زندگی‌ست
تا من به خاطر آخرین شعر، رنج جستجوی قافیه نبرم
روزی که هر حرف ترانه‌ایست
تا کمترین سرود بوسه باشد

روزی که تو بیایی، برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود
روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم …

و من آنروز را انتظار می‌کشم
حتی روزی
که دیگر
نباشم

"شاملو"

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ تیر ۹۰ ، ۲۱:۴۸
نیک پندار

دلم رمیده ی لولی ‌وشیست شورانگیز
دروغ وعده و قتال وضع و رنگ آمیز

فدای پیرهن چاک ماه رویان باد
هزار جامه تقوا و خرقه پرهیز

خیال خال تو با خود به خاک خواهم برد
که تا ز خال تو خاکم شود عبیر آمیز

فرشته، عشق نداند که چیست ای ساقی!
بخواه جام و گلابی به خاک آدم ریز

پیاله بر کفنم بند تا سحرگه حشر
به می ز دل ببرم هول روز رستاخیز

فقیر و خسته به درگاهت آمدم رحمی
که جز ولای توام نیست هیچ دست آویز

بیا که هاتف میخانه دوش با من گفت
که در مقام رضا باش و از قضا مگریز

میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست
تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ خرداد ۹۰ ، ۲۲:۳۳
نیک پندار


همسر ناصر حجازی نوشت: «لحظه به لحظه، تجربه کردم مردی را که هرگز جلوی کسی سرخم نکرد، خم نشد و برای یک لقمه نان چرب تر پشت دوتا نکرد و بدین شکل در دل مردم خلق شد».
چندی قبل با گروهی از دوستان و اهالی قلم به پیکنیکی رفتیم، در انجا سخن از روحیات و وضعیت ملت ایران بود که یکی از بزرگواران ملت ایران را "رزل" خطاب کرد.
اما من گفتم ملتی که مردانی چون محمدرضا شجریان، ناصر حجازی، علی پناهی، سیدمحمد خاتمی، عزت اله انتظامی، عزت اله سحابی، جمشید مشایخی و ... دارد ممکن است در سختی و بدبختی باشد ولی هیچگاه شایسته صفت رزل بودن نیست.

 

و امروز یک مرد از میان مردان ایران زمین کم شد و مام میهن در ٢ خرداد به سوگ فرزند برومند خود نشست.

روحش شاد

به احترام یک مرد

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ خرداد ۹۰ ، ۲۲:۳۲
نیک پندار

سیمای ضرغامی گاه ادمی را انچنان تحقیر می کند که دیگر مجالی برای خاموشی باقی نمی ماند.

شنبه شب برنامه "سینما یک" اقدام به پخش فیلم "دره روشنایی" اثر زیبای "برنت شیلد" ساخته 2007 نمود. تقریبا یکی دو سال قبل نیز این فیلم از سیمای میلی پخش شده بود اما انچه اینبار توجه من را به خود جلب نمود خلاصه شدن که چه عرض کنم مچاله کردن داستان فیلم بود. شاید پخش دیشب این فیلم ان هم از برنامه سینما یک که مثلا اقدام به پخش فیلم های برگذیده و نقد انها می نماید از نمایش دو سال قبل ان 10 الی 15 دقیقه کوتاه تر بود. سانسور یک فیلم سانسور شده دیگر از عجایب است. ان هم سکانس هایی که از نقاط کلیدی داستان به حساب می ایند.

اگر فیلم را ندیده اید ادامه مطلب را نخوانید

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ ارديبهشت ۹۰ ، ۱۷:۰۰
نیک پندار

آسمان شو ،ابر شو، باران ببار

ناودان آبش نمی اید بکار

آب باران باغ صد رنگ آورد

ناودان همسایه در جنگ آورد

هان که اصرافیل عصری ای عزیز

رستخیزی کن تو پیش از رستخیز

(شهید دکتر علی شریعتی)

 

 

آنجلینا جولی؛ ابراز نگرانی از وضعیت بحران زدگان در لیبی و ساحل عاج تا سفری دوباره به عنوان سفیر حسن نیت سازمان ملل به افغانستان، از کارهای اخیر اوست.

.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ اسفند ۸۹ ، ۰۰:۲۴
نیک پندار

 احسان یار شاطرمی‌گوید: "آواز بنان خیلی بلند نبود. ولی نرم و صاف و پر و گرم و خوش طنین بود. اختیار حنجره‌اش هرگز از دستش خارج نمی‌شد. چهچه بی جا نمی‌زد و قدرت نمایی نمی‌کرد. بر عکس قدرت خود را در انتقال معنی شعر و ارائه ظرافت‌ها و لطافت‌های آواز نشان می‌داد. تحریرهایش موج‌های ریز حریری را در معرض نسیم به خاطر می‌آورد! تحریر و چهچه هرگز خارج از متن آواز نبود، بلکه جزء بافت آواز او به شمار می‌رفت. بنان آن طور که "می‌بایست" می‌خواند و دیگران بیشتر آن طور که می‌توانستند."

یک روز در اغوش تو ارام گرفتم - برنامه گلها ٢٠١- بنان

بوی جوی مولیان 1.MP3

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ اسفند ۸۹ ، ۱۹:۰۶
نیک پندار

وه جه تلخ است امشب

آخرین وعده دیدار میان میان من و تو ،

بر تو که می‌نگرم

دل من می‌لرزد .

دستهایم تبدار ،

گونه هایم گل سرخ ،

چشمهایم نمناک ،

من همه زندگی ام می لرزد

آسمان هم ابریست .....

شور دلدادگی عشق میان من و تو ،

رنگ دریا دارد

و عجیب است امشب ،

باد هم می‌لرزد !

نفسم با تو که می‌آمیزد ،

به تمنای وصالی نارس ،

به خدا میگویم :

اگر این بار گناهی دیدی ،

چشم بر هم بگذار ،

قلب من بی‌تقصیر ،

پی چشمان سیاهش سرمستی دارد .

ابرها دلتنگند ،

ماه هم بیتاب است ،

بغض این عشق غریب ،

راه بر هستی من می‌بندد .

شب نشینی با تو ،

آشتی با صبر است .

این شکیبائی بیتابانه ،

حاصل حس عجیبی ست که در دل دارم .

بی جهت اشک مریز ،

بر خدا طعنه مزن ،

نه گناه دل بیتاب من است

و نه تقصیر گریزانی تو

اولین عشق

، سرانجام غریبی دارد.......

"آزاده"

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ اسفند ۸۹ ، ۱۲:۰۹
نیک پندار

ادامه حکومت معمر قذافی، توهین به بشریت است.

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ اسفند ۸۹ ، ۲۲:۳۵
نیک پندار

درخت را به نام برگ

بهار را به نام گل

ستاره را به نام نور

کوه را به نام سنگ

دل شکفتة مرا به نام عشق

عشق را به نام درد

مرا به نام کوچکم صدا بزن!

تهران٢٠/١٠/۶٢

دانلود لطیفه های عمران صلاحی --->

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ بهمن ۸۹ ، ۱۷:۴۵
نیک پندار

جواد مجابی در مراسم تشییع عمران صلاحی می گوید: "  عمران هیچ از مرگ نمی گفت. همواره از زندگی می گفت و می سرود... ورای شیرینی کلامش زهری جریان داشت که از واقعیت ناگزیر می تراود و او چرب دستانههر دو منظر را یکجا به ما نشان می دهد... او همچون ذات زندگی، دیگران را در خود ایمن و شاد می خواست. نمی میرند کسانی که چونعمران عین شادی اند. عمران تمام عمرش را با مردم کوچه زیست."

همچنین در این مراسم محمود دولت آبادی گفت :" او خود زندگی بود. درخشان و دل زنده ... چه بی مهر شده است اینزندگانی غمبار ما و این آژنگ های نشسته بر پیشانی آدمیان که انگار به عادت سخت وسمج در آمده است که انگار حس شوخی و شاد زیستن - آنگونه که عمران - رفتاری نابهنجارمی نماید. در این هنجار، آری عمران انسانی متفاوت بود... "

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ بهمن ۸۹ ، ۱۸:۳۱
نیک پندار

عمران صلاحیباز به بط گفت: "صحرا خوش است."
گفت: گشبت خوش، که مرا جا خوش است!"
-- مخزن الاسرار - نظامی

"در نثر فارسی هم اگر قصدمان استخراج طنز باشد، باید سراغ خیلی از کتاب ها برویم که به طنز معروف نیستند، مثل کتابهای ادبی، تاریخی، اخلاقی، داستانی، عرفانی و حتی علمی. در خیلی از کتاب ها مولف برای پیشبرد هدفش از طنز استفاده کرده، اما طنز هدف او نبوده است. این طنز ها هم می تواند در مجموعه ای دیگر ارائه شود."

بخشی از مقدمه کتاب خنده سازان و خنده پردازان" نوشته عمران صلاحی

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ بهمن ۸۹ ، ۱۷:۲۰
نیک پندار

دو شعر از عمران صلاحی

همه اندوهناک‌اند
بقالی‌ها که خریداری از کف‌شان رفته است
روزنامه‌ها، کهنه‌فروشی‌ها، شاعران
که شغل دوم‌شان تجارت رنج است،
و قاتلان
که مفت و مسلم
نمونه‌ی سربه‌راهی را از دست داده‌اند.
آخر چه‌وقت غمناک کردن این مردم مهربان بود؟!

*
و می‌گویم حالا که راه و رسم مردم خود را می‌دانی
خوب است گاه‌گاه برخیزی و دوباره فاتحه‌ای...
که شعر دیگر بچه‌ها را هم بخوانند
رادیوهای وطن ارزش آدم مرده را می‌دانند.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ بهمن ۸۹ ، ۲۳:۱۸
نیک پندار

"در خیابان فاجعه در گذر است ... یک تکه نرم و شیرین را چنان با آرامش خیال می خورد که گویی قلب خود را می خورد . از دوردست صدای رعد و برق می آید و هرچیز در سقف شیش یی می لرزد . باران پیاده روها را شسته است"
جورج دکریکو

در نقاشی های دکریکو واقعیت و توهم درهم تنیده اند و انسان به شکلی تندیس وار در فضای تهی معلق شده است . جهان نقاشی های دکریکو آکنده از بناها و دیوارهایی بلند و نامتناهی و سایه های تاریک و درازی ست که بر روی زمین منعکس گشته اند . در بسیاری از آثار وی می بینیم میدان ها ، خیابان ها و پیاده روهایی که باید محل رفت و آمد و پیوند انسان ها با یکدیگر باشد ، به فضایی تهی ، ملال انگیز و آکنده از خلائی وحشتناک مبدل شده که در آن تنها پیکره ها و تندیس هایی تنها و منزوی به چشم می خورند . در حقیقت بیشتر تابلوهای دکریکو بیانگر همان «تهی وحشتناکی» است که نیچه از آن سخن می گوید . یعنی خلاء پرناشدنی ای که در جهان معاصر میان روابط انسان ها  با یکدیگر پدیدار گشته است.

منبع

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ دی ۸۹ ، ۲۳:۰۴
نیک پندار

پروردگارا !
ببر سیبری را با ببرهای مازندران محشور فرما !!

خنده دار است! زمانی که جنگلهای گلستان و مازندران (زیستگاه های طبیعی ببر مازندران و شکارهای این جانور) در اتش می سوختند و می سوزند مسئول (بی مسئولیت) محیط زیست برای شرکت در کنفرانس ببر به روسیه رفته بود و این هم از نتایج ان.

 اینها اگر جنایت نیست پس چیست؟ 

زمانی فکر می کردم که مثلا اثار تخت جمشید و یا مومیایی فراعنه مصر یا مجسمه های چینی و .. اینها چرا باید در موزه های اروپا و امریکا باشد. تا اینکه به تخت جمشید سفر کردم، تا اینکه غارت اثار باستانی موزه بغداد را دیدم، تا اینکه انفجار مجسمه های بودا در افقانستان را دیدم و ... و دیگر این سوال برایم مطرح نبود. دیگر این سوال مطرح نیست زمانی که دروازه فیروزه ای شهر باستانی بابل در موزه المان بازسازی می شود و نگهداری. زمانی که کتیبه منشور حقوق بشر کورش در بهترین شرایط نگه داری می شود.

و حالا چنین نظری برای ببر مازندران دارم، برای گورخر ایرانی، برای غزال ایرانی و ...
سالهاست که برخی از این حیوانات در گوشه کنار دنیا زنده مانده اند و از دست ما در امان مانده اند. بهتر است هیچ گاه به سرزمین مادریشان باز نگردند.

مطلب زیر هم از عبداللطیف عبادی انتخاب شده است:
 اعلام شد یکی از دو ببر سیبری که سازمان حفاظت محیط زیست کشورمان در مقابل تحویل دو پلنگ ایرانی دریافت کرده بود ، در تهران مرد . این ببر بیچاره به دلیل مشکلات تنفسی مرده است . من سه ماه پیش این فاجعه را در مطلبی تحت عنوان ” ببرها را ببرید باغ وحش ، شیرها را بیاورید منزل ما” پیش بینی کرده بودم و نوشته بودم که پروژهء احیای ببر در ایران صرفا” یک نمایش تبلیغاتی است و با این مدیریت غیرعلمی و غیرعقلانی که بر سازمان حفاظت محیط زیست کشورمان حاکم شده است ، قطعا” شکست خواهد خورد و این دو ببر بدبخت و بیچاره عاقبت در ایران تلف خواهند شد . ابتدا این دو ببر معصوم و بی گناه را به شمال ایران بردند و در هوای دم کرده و شرجی شمال نگه داشتند . وقتی هم که دیدند آن طفلکی ها رو به مرگ هستند ، به تهران منتقلشان کردند و در هوای خفه کنندهء تهران و در قفس ، زندانشان کردند . امروز یکی از آنها مرد و اگر اوضاع به همین منوال پیش برود ، ببر دومی هم قطعا” خواهد مرد . من نمی دانم این دو ببر بیچاره و بی پناه چه گناهی کرده بودند که می بایست تبدیل به وسیلهء تبلیغاتی یک عده آدم بی سواد و بی لیاقت در کشور ما شوند و آخرش هم به این شکل رقت بار و مظلومانه در قفس بمیرند؟ حالا مانده ایم که با این افتضاح چه باید کرد؟

گزارش تحویل دو ببر سیبری به ایران

در باره ببر مازندران در ادامه مطلب

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ دی ۸۹ ، ۲۱:۱۰
نیک پندار

اغاز سال نو میلادی نزدیک است، تبریک میگویم میلاد مسیح و نیز سال نو میلادی را مردمانی که این روزها را جشن میگیرند.

اما اگر به سریالها و فیلم های غربی بنگریم اشتیاق انان را برای برپایی و تزیین درخت کریسمس را درخواهیم یافت. اما تا بحال به این رسم فکر کرده ایم؟ ریشه ان ازکجاست؟ تزیین های ان ازکجا امده و نماد چیست؟
گفته میشود اولین کشوری که درخت کریسمس را تزیین میکردند آلمانی ها بودند. اما ایا به واقع چنین است؟
آلمانی ها در قرن شانزده میلادی این رسم را هر ساله برپا میداشتند و در سال ٨٩١ پرنس البرت (همسر ملکه انگلستان) این درخت را در انگلستان برپاب کرد و بعدا اشراف انگلستان.
امریکایی ها تا ان سالها درخت کریسمس را نمی شناختند و ان را چیز بی خودی میدانستند تا اینکه این سنت در سال ١٨٣٠ المانی های مقیم پنسیلوانیا این رسم را در امریکا گسترش دادند و ... در تمام کشورها مسیحی نشین  از ژاپن تا استرالیا و افریقا این رسم گرامی داشته شد.

اما این رسم از کجا به ژرمن ها رسیده بود؟

همه دوستان میدانند که خواستگاه اقوام اریایی یکسان بوده و مهاجرت اقوام هندی اروپایی و سپس تفکیک اقوام هندی ایرانی و ...
نیاکان مشترک ما در طبیعت و با طبیعت زندگی می کردند، پس از مشاهده خورشید و ماه و ستارگان و تجربه تغییرات طبیعی فصول و کوتاهی و بلندی روز و شب، فعالیت های روزانه خود را بر بنیان این پدیده های طبیعی و دگرگونی های آن ها تنظیم کردند و از آن ها بهره های فراوان بردند. از این روی "زندگی بخشی" این پدیده های طبیعی را ستودند و از میان این پدیده های طبیعی، خورشید که با پرتوهایش (مهر ) به این زمین و همه زیستمندان روی آن گرمای زندگی می بخشید، بیش از همه مورد ستایش قرار گرفت.با ژرف نگری در بزرگترین منشاء نور مادی ( خورشید ) و با شناخت اثرات زندگی بخش پرتو های آن ( مهر ) به شناخت درونی بزرگترین منشاء نور مینوی (خداوند) دست یافتند و فروزهای پاک و جاودانش همچون مهر و محبت مینوی را ستودند و کوشیدند تا برترین صفاتی را که برای او متصور بودند همچون مهرورزی و پیمان داری و میانه روی و دادگستری را در نهاد خود نیز پرورش دهند و آن آیین را «
آیین مهر» نامیدند.

آیین مهر در ایران و بسیاری از کشورهای جهان هزاران سال پایدار ماند و پیروان فراوان یافت چنان که در سده اول پیش از میلاد ، این آیین توسط رومی ها در سراسر قاره اروپا، غرب و شمال آفریقا و آسیای کوچک و پیرامون دریای سیاه منتشر شد و طی پنج سده در بخش بزرگی از جهان گسترش یافت.

به نظر می رسد که آیین مهر را می توان « مادر همه آیین ها » دانست و هنوز نیز بسیاری از نماد ها و سنت های این آیین کهن به صورت های گوناگون در باورها و سنت های پیروان آیین های دیگر در میان ایرانیان و دیگر ملت های جهان زنده مانده است که یکی از آن ها « جشن یلدا » است.

 در باور پیروان آیین مهر، سرو درختی است که ویژه خورشید و زایش مهر است؛ درختی که همیشه سبز و با طراوت است و در برابر سردی و تاریکی پایداری می کند. از این روی سرو نماد مهر تابان و زندگی بخش و نشانه نامیرایی و آزادگی و پایداری در برابر نیروهای مرگ آور بود.

 از این روی در شب زایش مهر ، « سروِ مهر » را می آراستند و هدایایی در پایش می نهادند و با خود پیمان می بستند که برای سال دیگر  نیز سرو همیشه سبز دیگری بنشانند. براین پایه، درخت سرو از دیرباز تاکنون عضوی ثابت و جدانشدنی از باغ های بهشت گونه ایرانی است که یادگار آن باغ های بهشتی هنوز بر روی سنگ نگاره های شهر پارسه و آثار برجای مانده از نیایشگاه های مهری و نقش های ابریشمی قالی های باغی ایرانی و بسیاری دیگر از آثار هنری دوره های مختلف تاریخی از گبه و گلیم و ترمه گرفته تا مینیاتور و کاشیکاری در بناهای مختلف برجای مانده است.



نیاکانمان نام هایی چون « سرو ناز » را بر فرزندان خود می نهادند و در هنگام زایش فرزندانشان به جای قربانی کردن، به نام نوزاد درخت سروی می کاشتند تا سرو آزاد و فرزندشان باهم بزرگ شوند و زندگی سبز و سرنوشتی روشن داشته باشند.

در آثار برجای مانده از دوران گسترش آیین مهر در ایران و اروپا، بسیاری از نمادهای مهری را که نزد مهربانان بسیار گرامی بود می توان یافت و سرو یکی از آن نمادهاست.

 اما "سرو مهر" را در شب زایش مهر با نمادها و نشانه هایی دیگر نیز می آراستند که هر یک نزد مهریان نشانی ویژه با پیامی رازگونه و نهفته در خویش بود. چنان که برفراز سرو  به نشانه خورشید یا مهر تابان ستاره‌ای زرین یا سرخ برمی افراشتند و شاخه های درخت سرو را با دو رشته زرین و سیمین به نشانه خورشید و ماه می آراستند ( این ماه و خورشید در سنگ نگاره های برجای مانده از نیایشگاه های مهری، نماد هایی از سُل یا خدای خورشید و لونا یا خدای ماه  هستند که با میترا یا مهر هم پیمان شدند. ) همچنین جوانان آرزومند به امید برآورده شدن آرزویشان، به گونه ای نمادین پارچه‌ای ابریشمی یا سیمین بر شاخه‌های سرو می‌آویختند و در پای سرو نیز هدایایی می گذاشتند.


از نمادهایی که می توان برای آذین بندی سرو مهر یا درخت یلدا استفاده نمود، می شود به این نمادها اشاره کرد:
خورشید، شیر( نام و نشان مرحله چهارم ورود به آیین مهر، و نماد آتش / خورشید ) و یا شیر و خورشید ،
هلال ماه و ستاره ای میان آن ( نشان پارسی یا مرحله پنجم در آیین مهر ) ،
کلاغ ( پیک مهر و نام و نشان مرحله ششم ورود به آیین مهر )، تندیس زن ( نماد ناهید مادر مهر )،
حلقه ( نماد مهر و نشان پیوند با مهر و مرحله هفتم ) ، صدف ( زایشگاه مهر )،
دلفین ( پروراننده مهر )،
گل نیلوفر آبی ( نگهدارنده مهر و نشان آناهیتا الهه اب )،
مروارید ( به نشانه مهر )،
خروس سپید ( نماد مهر / سروش )،
سگ ( یاور مهر )،  
نوارهای سرخ و زرد و آبی ( رنگ های شاخص به نشانه مهر، در تن پوش مهریان).

درخت سرو از هزاران سال پیش در ایران کاشت می شده و یکی از نمونه های کهنسال این درخت، سرو کاشمر بوده است که بنا به قول مشهور به دست زرتشت کاشته شده بود .  سرو کاشمر را متوکل عباسی از سر بغض برید و به خواهش زردشتیان توجه نکرد . او میخواست از تنه آن کاخی در بغداد برای خود بسازد ولی پیش از آن، فرشته مرگ زود تر از درخت به بغداد رسید.

 اکنون نیز نمونه های کهنسال دیگری از درخت سرو در برخی از نقاط ایران همچنان استوار است که مهم تر از همه سرو کهنسال چند هزارساله در شهر ابرکوه یزد است که کهنسال ترین سرو جهان به شمار می رود.

 

 اما ردپای سرو را که در هنر دنبال میکنیم به نقش جقه میرسیم. نمادی دیگر از سرو.

بیشتر در باره نقشه جقه  

 

منابع:

مقاله جایگاه سرو در منظرطبیعی: عبدالله خیری مطلق
درخت سرو نماد اندیشه ی سبز ایرانی
 تاریخچه درخت کریسمس
درخت سرو نماد ایرانی

سرو ِ مهر یا درختِ یلدا  شاهین سپنتا

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ دی ۸۹ ، ۱۱:۴۵
نیک پندار

خشک آمد کشتگاه من
در جوار کشت همسایه
گرچه می‌گویند : « می‌گریند روی ساحل نزدیک
سوگواران در میان سوگواران. »
قاصد روزان ابری، داروگ! کی می‌رسد باران؟
بر بساطی که بساطی نیست
در درون کومه‌ی تاریک من که ذره‌ای با آن نشاطی نیست
و جدار دنده‌های نی به دیوار اطاقم دارد از خشکیش می‌ترکد
- چون دل یاران که در هجران یاران -
قاصد روزان ابری، داروگ! کی می‌رسد باران؟

با صدای استاد محمدرضا شجریان، استاد محمدرضا لطفی - دشتی 

توضیحات برای شعر داروک

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ دی ۸۹ ، ۲۲:۴۸
نیک پندار

"خلاصه اینکه این روزها وبلاگ نوشتن خیلی سخت شده است."

حس نوشتن و خوانده شدن زیباست. حتی برای من که نوشتن نمی دانم.
اولین مخاطب نوشته های وبلاگ، خودت هستی و اولین احساس، آرامشی است که به سراغت می اید.
اما این روزها و ماه ها و تا چندی بعد -سالها- احساس دیگر هم با تو همراه میشود. این حس و حال را در نوشته خانم توحیدلو میتوان به خوبی جستجو کرد و  همزاد پنداری نمود:

"بعد هم نوشتم. دلیل نوشتنم تنها تمرین نوشتن بود. به دست آوردن اعتماد به نفس ِ نظر دادن درباره مسائلی بود که دور و برم می گذشت. صرفا بخاطر نفس نوشتن، وبلاگ نویس شدم. بعد هم که ادامه دادم و از نوشته ها بازخورد گرفتم، بیشتر بخاطر همین ارتباط و نقد شدن نوع نگاه بود که می نوشتم. هیچوقت نخواستم وبلاگ تخصصی در زمینه ای خاص داشته باشم. فکر می کردم هر آدمی در هرجایی که باشد مجاز است درباره اتفاق هایی که دور و برش می افتد نظر دهد و تحلیل بکند. تحلیل در یک وبلاگ هم که به جایی برنمی خورد. . تصور هم این بود که نادقیقی در وبلاگ را چه باک که هستند دوستانی که اصلاحت می کنند و آماده ات می کنند برای حضور در جامعه و پرداختن به همان کار و بار اجتماعی."

"اما وبلاگ همانی که می خواستم نماند. نه اینکه من دیگر آنگونه ننویسم. یک عده ای پیدا شدند که آنگونه که می نوشتم نمی خواندند. عده ای که آنطوری که دوست دارند می خوانند، عده ای که انطوری دوست دارند تفسیر می کنند. این عده مخاطب وبلاگ را از وبلاگ و نوشتن در این فضا جدا کردند و از وبلاگ نسخه ها ساختند و پرونده ها انباشتند"

"وبلاگ قرار بود تمرین نوشتن باشد. قرار بود انعکاس فکری باشد که به قلم در می آید. قرار بود دلنوشته ها و لحظه نوشته هایی باشد که دوست داشتیم جایی در گوشه ای ثبت شود. قرار نبود اینها آرشیوی ماندگار برای قضاوت های ناعادلانه باشد. قرار بود جایی در گوشه ای بماند برای اینکه بعدها بفهمیم چقدر بزرگ شده ایم. اصلا برای اینکه بفهمیم چقدر مهارت در نوشتن و بازگو کردن افکار ِ در پس ذهن داشته ایم. از همان اول هم قرار نبود با وبلاگ جایی را تکان دهیم. قرار نبود رسالتی عظیم را برعهده بگیریم. رسالت نوشتن بزرگترینشان بود. قلم بر زمین نگذاشتن زیباترین ِ این اهداف بود."

نام این خانه وبلاگ است --> نوشته سمه توحیدلو

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ شهریور ۸۹ ، ۱۶:۵۲
نیک پندار

 از تنها وبلاگ ایرانی حاضر در بزرگترین رقابت بین‌المللی بین وبلاگ‌های محیط زیستی جهان حمایت کنید.
 در مسابقات بین‌المللی وبلاگ‌های برتر جهان که امسال ششمین دوره‌ی آن توسط سرویس جهانی دویچه وله – صدای آلمان – و همکاری بسیاری از رسانه‌های مشهور و معتبر جهان برگزار می‌شود، در مجموع ۸۳۰۰ وبلاگ در رقابت پذیرفته شدند که در نهایت، از جمع آنها، ۱۸۷ وبلاگ توانستند به مرحله‌ی نهایی مسابقه که از ۲۴ اسفند سال گذشته (۱۵ مارس) شروع شده، برسند.
خوشبختانه در حوزه محیط زیست هم، وبلاگ مهار بیابان زایی یکی از ۱۱ وبلاگ برگزیده این بخش است که به همراه ۱۰ وبلاگ دیگر از ۱۰ کشور جهان تا ۱۴ آوریل (۲۵ فروردین ماه جاری) فرصت دارد تا در نظرسنجی جهانی و مردمی این مسابقه بخت خویش را بیازماید.
البته رقابت خیلی جدی است؛ به خصوص که یکی از وبلاگ‌های محیط زیستی حاضر از کشور چین و با پیج رنک ۷ در آن شرکت دارد و یا وبلاگی دیگر که پیج رنک ۶ در رده‌بندی گوگل را به خود اختصاص داده و می‌دانید که در بین وبلاگ‌های فارسی زبان در هیچ رشته‌ای، ما پیج رنک هفت نداریم! داریم؟

با این وجود نباید دلسرد شد و در فرصت محدود ۹ روز باقیمانده، امیدوارم دوستان و همرهان مهار بیابان‌زایی با همراهی سزاوارانه‌ی خود و تبلیغ معنادار خویش، رقبای چینی و انگلیسی را از میدان به دربرند!
برای شرکت در این مسابقه و رأی دادن به وبلاگ محبوب خود، باید نخست به این صفحه رفته و سپس بخش مسابقه محیط زیستی (تغییر اقلیم) را پیدا کرده و بر روی وبلاگ مهار بیابان‌زایی کلیک کنید تا احضار شود و سپس بر روی این علامت کلیک کنید و در انتهای صفحه نام خود و کد مربوطه را درج نمایید تا یک رأی به حساب محیط زیست و ایران وارد گردد.

بیاید پایین صفحه و این قسمت رو پر بکنید و تیک اول رو بزنید و دکمه ارسال رو کلیک کنید

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ فروردين ۸۹ ، ۰۲:۲۱
نیک پندار

هانس کریستین اندرسنلوگوی گوگل را حتما دیده اید:

 

 

١٣ فروردین سالروز تولد "هانس کریستین اندرسن" است


داستانهای: دختر کبریت فروش، جوجه اردک زشت، پری کوچک دریایی، لباس پادشاه،  برای هر کودک و بزرگی آشناست.خالق این قصه ها، هانس کریستین اندرسن است.

نویسنده بزرگ دانمارکی که عمری را صرف قصه گویی و شعر سرایی برای کودکان کرد و دنیا امروز.
۱۳ فروردین (۲ آوریل)، دویست و پنجاهمین سال تولدش را جشن می گیرد.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ فروردين ۸۹ ، ۲۱:۰۷
نیک پندار

تصاویر و موسیقی بی نظیر علیزاده حسّ شکوه، تلخی، تحقیر، حزن و نفرت را در وجودم انچنان برانگیخت که حتی شرم حضور پدر، نتوانست مانع از نمناکی چشمان و لرزش صدایم شود.

روایت مسعود جعفری جوزانی را در سریال "درچشم باد" -به خصوص این چند قسمت- بسیار نزدیک به روایت امراله احمودجو در سریال تفنگ سرپر دیدم.
روایتی سنگین، نفس گیر، باشکوه، اعصاب خوردکن و در عین حال عالی سریال در چشم باد از روزهای سخت اشغال ایران توسط متفقین.
روایتهایی زیبا و زیرکانه، که بخشهایی از حافظه تلخ تاریخی این مرز و بوم را به خاطر مردم می اورد، یاد اور روزها، لحظه ها، یاداو سفر ها و رنجها، یاد اور خطرها و دورانها ...

در زمان مشاهده سریال این شعر نادر ابراهیمی زمزمه لبانم بود :

ما برای پرسیدن نام گلی ناشناس
چه سفر ها کرده ایم
چه سفر ها کرده ایم
ما برای بوسیدن خاک سر قله ها
چه خطرها کرده ایم
چه خطرها کرده ایم
ما برای آنکه ایران خانه خوبان شود
رنج دوران برده ایم
رنج دوران برده ایم
ما برای آنکه ایران گوهری تابان شود
خون دل ها خورده ایم
خون دل ها خورده ایم
ما برای بوییدن بوی گل نسترن
چه سفر ها کرده ایم
چه سفر ها کرده ایم
ما برای نوشیدن شورابه های کویر
چه خطرها کرده ایم
چه خطرها کرده ایم
ما برای خواندن این قصه عشق به خاک
رنج دوران برده ایم
رنج دوران برده ایم
ما برای جاودانه ماندن این عشق پاک
خون دل ها خورده ایم
خون دل ها خورده ایم
--------------------------------------لینک در چشم باد در پستهای قبلی--------

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ اسفند ۸۸ ، ۲۳:۵۳
نیک پندار

 

.... چقدر خوشبختم که سعادت دیدار او سرانجام پس از گذشت همه آن روزهای سخت فراق که من بی صبرانه منتظر تقریر و تحریر خاطرات آن دوران هستم، نصیب من شد! چقدر خوشبختم که می توانم هر زمان اراده آقایان تعلق بگیرد، صدای دلنشین همسرم را بشنوم و روی ماهش را رویت کنم! چقدر خوشبختم که حقوق اولیه ام را به عنوان همسر {....} پس ازپیگیری های فراوان اندک اندک دریافت می کنم و باید شاکر باشم!....

بخشی از نامه خانم فخرالسادات محتشمی پور

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ اسفند ۸۸ ، ۱۲:۰۰
نیک پندار

همراه با اخوان ثالث ۴

اینجا که ماییم سرزمین سرد سکوت است
 بالهامان سوخته ست ،‌ لبها خاموش
نه اشکی ، نه لبخندی ،‌و نه حتی یادی از لبها و چشمها
 زیرک اینجا اقیانوسی ست که هر بدستی از سواحلش
 مصب رودهای بی زمان بودن است
 وزآن پس آرامش خفتار و خلوت نیستی
 همه خبرها دروغ بود
و همه ایاتی که از پیامبران بی شمار شنیده بودم
بسان گامهای بدرقه کنندگان تابوت
از لب گور پیشتر آمدن نتوانستند
 باری ازین گونه بود
 فرجام همه گناهان و بیگناهی
 نه پیشوازی بود و خوشامدی ،‌نه چون و چرا بود
 و نه حتی بیداری پنداری که بپرسد : کیست ؟
زیرک اینجا سر دستان سکون است
در اقصی پرکنه های سکوت
 سوت ، کور ، برهوت
حبابهای رنگین ، در خوابهای سنگین
چترهای پر طاووسی خویش برچیدند
و سیا سایه ی دودها ،‌در اوج وجودشان ،‌گویی نبودند
 باغهای میوه و باغ گل های آتش رافراموش کردیم
 دیگر از هر بیم و امید آسوده ایم
گویا هرگز نبودیم ،‌نبوده ایم
هر یک از ما ، در مهگون افسانه های بودن
 هنگامی که می پنداشتیم هستیم
خدایی را ، گرچه به انکار
 انگار
با خویشتن بدین سوی و آن سوی می کشیدیم
اما کنون بهشت و دوزخ در ما مرده ست
 زیرام خدایان ما
 چون اشکهای بدرقه کنندگان
بر گورهامان خشکیدند و پیشتر نتوانستند آمد
 ما در سایه ی آوار تخته سنگهای سکوت آرمیده ایم
 گامهامان بی صداست
 نه بامدادی ، نه غروبی
 وینجا شبی ست که هیچ اختری در آن نمی درخشد
نه بادبان پلک چشمی، نه بیرق گیسویی
اینجا نسیم اگر بود بر چه می وزید ؟
 نه سینه ی زورقی ، نه دست پارویی
 اینجا امواج اگر بود ، با که در می آویخت ؟
 چه آرام است این پهناور ، این دریا
دلهاتان روشن باد
 سپاس شما را ، سپاس و دیگر سپاس
بر گورهای ما هیچ شمع و مشعلی مفروزید
 زیرا تری هیچ نگاهی بدین درون نمی تراود
 خانه هاتان آباد
 بر گورهای ما هیچ سایبان و سراپرده ای مفرازید
 زیرا که آفتاب و ابر شما را با ما کاری نیست
 و های ،‌ زنجره ها ! این زنجموره هاتان را بس کنید
اما سرودها و دعاهاتان این شبکورها
که روز همه روز ،‌و شب همه شب در این حوالی به طوافند
بسیار ناتوانتر از آنند که صخره های سکوت را بشکافند
 و در ظلمتی که ما داریم پرواز کنند
 به هیچ نذری و نثاری حاجت نیست
 بادا شما را آن نان و حلواها
 بادا شما را خوانها ، خرامها
ما را اگر دهانی و دندانی می بود ،‌در کار خنده می کردیم
 بر اینها و آنهاتان
 بر شمعها ، دعاها ،‌خوانهاتان
در آستانه ی گور خدا و شیطان ایستاده بودند
 و هر یک هر آنچه به ما داده بودند
 باز پس می گرفتند
آن رنگ و آهنگها، آرایه و پیرایه ها ، شعر و شکایتها
 و دیگر آنچه ما را بود ،‌بر جا ماند
 پروا و پروانه ی همسفری با ما نداشت
 تنها ، تنهایی بزرگ ما
که نه خدا گرفت آن را ، نه شیطان
با ما چو خشم ما به درون آمد
 کنون او
 این تنهایی بزرگ
با ما شگفت گسترشی یافته
 این است ماجرا
 ما نوباوگان این عظمتیم
و راستی
 آن اشکهای شور ،‌زاده ی این گریه های تلخ
 وین ضجه های جگرخراش و درد آلودتان
 برای ما چه می توانند کرد ؟
 در عمق این ستونهای بلورین دلنمک
 تندیس من های شما پیداست
 دیگر به تنگ آمده ایم الحق
 و سخت ازین مرثیه خوانیها بیزاریم
زیرا اگر تنها گریه کنید ، اگر با هم
 اگر بسیار اگر کم
در پیچ و خم کوره راههای هر مرثیه تان
 دیوی به نام نامی من کمین گرفته است
 آه
 آن نازنین که رفت
 حقا چه ارجمند و گرامی بود
 گویی فرشته بود نه آدم
در باغ آسمان و زمین ، ما گیاه و او
 گل بود ، ماه بود
 با من چه مهربان و چه دلجو ، چه جان نثار
او رفت ، خفت ،‌ حیف
 او بهترین ،‌عزیزترین دوستان من
 جان من و عزیزتر از جان من
 بس است
 بسمان است این مرثیه خوانی و دلسوزی
ما ، از شما چه پنهان ،‌دیگر
 از هیچ کس سپاسگزار نخواهیم بود
 نه نیز خشمگین و نه دلگیر
 دیگر به سر رسیده قصه ی ما ،‌مثل غصه مان
این اشکهاتان را
 بر من های بی کس مانده تان نثار کنید
 من های بی پناه خود را مرثیت بخوانید
 تندیسهای بلورین دلنمک
اینجا که ماییم سرزمین سرد سکوت است
 و آوار تخته سنگهای بزرگ تنهایی
مرگ ما را به سراپرده ی تاریک و یخ زده ی خویش برد
بهانه ها مهم نیست
 اگر به کالبد بیماری ، چون ماری آهسته سوی ما خزید
و گر که رعدش غرید و مثل برق فرود آمد
 اگر که غافل نبودیم و گر که غافلگیرمان کرد
پیر بودیم یا جوان ،‌بهنگام بود یا ناگهان
هر چه بود ماجرا این بود
 مرگ ، مرگ ، مرگ
ما را به خوابخانه ی خاموش خویش خواند
 دیگر بس است مرثیه ،‌دیگر بس است گریه و زاری
 ما خسته ایم ، آخر
 ما خوابمان می اید دیگر
 ما را به حال خود بگذارید
اینجا سرای سرد سکوت است
ما موجهای خامش آرامشیم
 با صخره های تیره ترین کوری و کری
 پوشانده اند سخت چشم و گوش روزنه ها را
 بسته ست راه و دیگر هرگز هیچ پیک وپیامی اینجا نمی رسد
 شاید همین از ما برای شما پیغامی باشد
 کاین جا نهمیوه ای نه گلی ، هیچ هیچ هیچ
 تا پر کنید هر چه توانید و می توان
 زنبیلهای نوبت خود را
از هر گل و گیاه و میوه که می خواهید
 یک لحظه لحظه هاتان را تهی مگذارید
 و شاخه های عمرتان را ستاره باران کنید

http://avayeazad.com/mehdi_akhavan_sales/akhare_shahname/21.htm

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ اسفند ۸۸ ، ۲۳:۳۲
نیک پندار

همراه با اخوان ثالث ٣

به دیدارم بیا هر شب ، در این تنهایی ِ تنها و تاریک ِ خدا مانند
دلم تنگ است .
بیا ای روشن ، ای روشن تر از لبخند
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهیها
دلم تنگ است.
بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه
در این ایوان سرپوشیده ، وین تالاب مالامال
دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهیها
و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی
بیا ای همگناه ِ من درین برزخ
بهشتم نیز و هم دوزخ
به دیدارم بیا ، ای همگناه ، ای مهربان با من
که اینان زود می پوشند رو در خوابهای بی گناهیها
و من می مانم و بیداد بی خوابی.
در این ایوان سرپوشیده ی متروک
شب افتاده ست و
د
ر تالاب ِ من دیری ست
که درخوابند آن نیلوفر آبی و ماهیها، پرستوها
بیا امشب که بس تاریک و تنهایم
بیا ای روشنی ، اما بپوشان روی
که می ترسم ترا خورشید پندارند
و می ترسم همه از خواب برخیزند
 و می ترسم همه از خواب برخیزند
و می ترسم که چشم از خواب بردارند
نمی خواهم ببیند هیچ کس ما را
نمی خواهم بداند هیچ کس ما را
 و نیلوفر که سر بر می کشد از آب
پرستوها که با پرواز و با آواز
و ماهیها که با آن رقص غوغایی
نمی خواهم بفهمانند بیدارند.
شب افتاده ست و من تنها و تاریکم
و در ایوان و در تالاب من دیری ست در خوابند
پرستوها و ماهیها و آن نیلوفر آبی
بیا ای مهربان با من !
بیا ای یاد مهتابی !
http://avayeazad.com/mehdi_akhavan_sales/doozakh_ama_sard/4.htm

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ اسفند ۸۸ ، ۱۲:۴۹
نیک پندار

همراه با اخوان ثالث ٢ 

 دریافت فایلدانلود آهنگ با صدای مهدی اخوان ثالث

پوستینی کهنه دارم من

یادگاری ژنده‌پیر از روزگارانی غبار آلود

سالخوردی جاودان مانند
مانده میراث از نیاکانم مرا، این روزگار آلود

جز پدرم آیا کسی را می‌شناسم من
کز نیاکانم سخن گفتم؟
نزد آن قومی که ذرات شرف، در خانه‌ی خونشان
کرده جا را بهر هر چیز دگر، حتی برای آدمیّت، تنگ
خنده دارد از نیاکانی سخن گفتن، که من گفتم

جز پدرم آری
من نیای دیگری نشناختم هرگز
نیز او چون من سخن می‌گفت
همچنین دنبال کن تا آن پدر جدّم
کاندر اخم جنگلی، خمیازه‌ی کوهی
روز و شب می‌گشت، یا می‌خفت

این دبیر گیج و گول و کوردل: تاریخ
تا مُذهّب دفترش را گاهگه می‌خواست
با پریشان سرگذشتی از نیاکانم بیالاید
رعشه می‌افتادش اندر دست
در بَنان درفشانش کِلک شیرین سِلک می‌لرزید
حِبرش اندر مَحبَر پر لیقه چون سنگ سیه می‌بست
زانکه فریاد امیر عادلی چون رعد بر می خاست:
«هان، کجایی، ای عموی مهربان! بنویس
ماه نو را دوش ما، با چاکران، در نیمه شب دیدیم
مادیان سرخ یال ما سه کرّت تا سحر زایید
در کدامین عهد بوده ست اینچنین، یا آنچنان، بنویس»

لیک هیچت غم مباد از این
ای عموی مهربان، تاریخ!
پوستینی کهنه دارم من که می‌گوید
از نیاکانم برایم داستان، تاریخ

من یقین دارم که در رگهای من
خون رسولی یا امامی نیست
نیز خون هیچ خان و پادشاهی نیست
وین ندیم ژنده پیرم دوش با من گفت:
«کاندرین بی فخر بودنها گناهی نیست»

پوستینی کهنه دارم من
سالخوردی جاودان مانند
مرده ریگی داستانگوی از نیاکانم، که شب تا روز
گویدم چون و نگوید چند

سالها زین پیشتر در ساحل پر حاصل جیحون
بس پدرم از جان و دل کوشید
تا مگر کاین پوستین را نو کند بنیاد
او چنین می گفت و بودش یاد
داشت کم کم شبکلاه و جبّه‌ی من نو ترک می‌شد
کشتگاهم برگ و بر می داد
ناگهان توفان خشمی با شکوه و سرخگون برخاست
من سپردم زورق خود را به آن توفان و گفتم هر چه بادا باد
تا گشودم چشم، دیدم تشنه لب بر ساحل خشک کشفرودم
پوستین کهنه‌ی دیرینه‌ام با من
اندرون، ناچار، مالامال نور معرفت شد باز
هم بدان سان کز ازل بودم

باز او ماند و سه پـ .ـستان و گل زوفا
باز او ماند و سکنگور و سیه دانه
و آن بایین حجره زارانی
کآنچه بینی در کتاب تحفه‌ی هندی
هر یکی خوابیده او را در یکی خانه

روز رحلت پوستینش را به ما بخشید
ما پس از او پنج تن بودیم
من بسان کاروانسالارشان بودم
کاروانسالار ره نشناس
اوفتان، خیزان
تا بدین غایت که بینی، راه پیمودیم

سالها زین پیشتر من نیز
خواستم کاین پوستین را نو کنم بنیاد
با هزاران آستین چرکین دیگر برکشیدم از جگر فریاد
«این مباد! آن باد!»
ناگهان توفان بیرحمی سیه برخاست

پوستینی کهنه دارم من
یادگار از روزگارانی غبار آلود
مانده میراث از نیاکانم مرا، این روزگار آلود

های، فرزندم
بشنو و هُش‌دار
بعدِ من این سالخورد جاودان مانند
با بَر و دوش تو دارد کار
لیک هیچت غم مباد از این

کو ،کدامین جبّه‌ی زربَفت رنگین می‌شناسی تو
کز مُرَقّع پوستین کهنه‌ی من پاکتر باشد؟
با کدامین خلعتش آیا بدل سازم
که‌ام نه در سودا ضرر باشد؟

[لاله جانم]
آی دختر جان!
همچنانش پاک و دور از رقعه‌ی آلودگان می‌دار

کتاب: آخر شاهنامه
آلبوم: قاصدک

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ اسفند ۸۸ ، ۱۲:۲۳
نیک پندار

همراه با اخوان ثالث

با تو دیشب تا کجا رفتم
 تا خدا وانسوی صحرای خدا رفتم
من نمی گویم ملایک بال در بالم شنا کردند
من نمی گویم که باران طلا آمد
 لیک ای عطر سبز سایه پرورده
ای پری که باد می بردت
از چمنزار حریر پر گل پرده
تا حریم سایه های سبز
تا بهار سبزه های عطر
تا دیاری که غریبیهاش می آمد به چشم آشنا ، رفتم
پا به پای تو که می بردی مرا با خویش
همچنان کز خویش و بی خویشی
در رکاب تو که می رفتی
هم عنان با نور
در مجلل هودج سر و سرود و هوش و حیرانی
سوی اقصامرزهای دور
تو قصیل اسب بی آرام من ، تو چتر طاووس نر مستم
تو گرامیتر تعلق ،‌ زمردین زنجیر زهر مهربان من
پا به پای تو
تا تجرد تا رها رفتم
 غرفه های خاطرم پر چشمک نور و نوازشها
موجساران زیر پایم رامتر پل بود
شکرها بود و شکایتها
رازها بود و تأمل بود
با همه سنگینی بودن
و سبکبالی بخشودن
تا ترازویی که یک سال بود در آفاق عدل او
 عزت و عزل و عزا رفتم
چند و چونها در دلم مردند
که به سوی بی چرا رفتم
شکر پر اشکم نثارت باد
خانه ات آباد ای ویرانی سبز عزیز من
ای زبرجد گون نگین ،‌ خاتمت بازیچه ی هر باد
تا کجا بردی مرا دیشب
با تو دیشب تا کجا رفتم
http://avayeazad.com/mehdi_akhavan_sales/az_in_avesta/14.htm

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ اسفند ۸۸ ، ۲۰:۲۱
نیک پندار

 

 

یکشنبه غم انگیز ... تا شب دوام نمی اورم

در تاریکی و سایه ... تنهایی مرا می ازارد

با چشمانی بسته تو از کنارم میروی

تو ارامیده ای و من تا صبح منتظر

سایه های مبهمی را میبینم از تو خواهش میکنم

به فرشته ها بگویی مرا در اتاقم تنها بگذارند

یکشنبه غم انگیز

چه بسیار شنبه ها تنها در سایه ها

و من امشب خواهم رفت

چشمانم چون شمع پر فرغی می درخشد

دوستانم برایم گریه نکنید که مزارم نور باران است

به خانه باز میگردم جانم به لب رسیده است

در سرزمین سایه ها تنها بخواب میروم

یکشنبه غم انگیز

 *****

مدتها بود که برای دیدن تا این اندازه وقت نگذاشته بودم . باید بگویم که ارزشش را داره .

در ژانر فیلمهایی که به موضوع جنگ جهانی دوم می پردازند پس از فیلم بر فراز ابرها این فیلم هم بسیار زیباست.

و اهنگ gloomy Sunday (یکشنبه غم انگیز) که شاه کار است.

دانلود کنید و لذت ببرید http://www.4shared.com/file/67570094/6670878f/Gloomy_Sunday_11.html

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ مهر ۸۷ ، ۰۱:۲۶
نیک پندار

ضمن خوشامد گویی از انجا که شما سروران من در باز نمودن وب سایتمن مشکل داشتید این ویلاگ را برای پوشش مطالب سایت و نیز داشتن فضایی سمینانه تر با
شما دوستان را اندازی میکنم امید وارم با راهنمایی های شما وبلاگ موفقی داشته باشیم.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ شهریور ۸۶ ، ۱۹:۲۹
نیک پندار