نقد کتاب - بخار پیشانی ام حیرت هیچ کس را برنمی انگیزد - حسین پناهی 3
از آن روز که صدا و شعرش را شنیدم و خندیدم تا امروز که خواندن و شنیدن شعرش همچنان چون معمایی برایم حل نشده است،سالها می گذرد.با حسین پناهی با این شعر آشنا شدم «...شب در چشمان من است به سیاهی چشمانم نگاه کن ...» و هنوز هم که شبها به خواب می روم صدایش نوازشگر مولکول های ذهن خسته ام هستند. در زندگی باید گذاشت و گذشت و هر کسی چیزی از خود به جای می گذارد و حسین پناهی هم صدایش را گذاشت و رفت؛ تا ما چه بگذاریم و بگذریم؟
سخن گفتن از کسی که هیچ کس نبود سخت است و نوشتن ازکسی که جهان را با همه سلام ها و عشق هایش ، همه دردها و تنهائی هایش برای ما به ارث گذاشته، سخت تر. بگذار یک بار با او ببینیم یا با او از کسی بگوییم که هرشب گرسنه می خوابید و با او درشهر، پرسه ای بزنیم شایدما هم ازتنها چیزی که در این شهر به مساوات تقسیم میکنند بهرهای ببریم و اگر توانستیم همراه با او و «ویرجینیا وولف» به ته رودخانه «اووز» رسوب کنیم و به ترانههایی که خوانده می شوند شک کنیم.
تو رفتی و ساعت حدود 3 نصف شب باقی ماند برای همیشه. کنار پنجره ای می روم که خوب می دانم پشتش جز هیچ بزرگ، هیچی نیست و به هیچستان دروغ و فریب می نگرم. نه سوسوی چراغی مهربان ونه صدای هیجان انگیز سگی اما چون می خواهم باتوببینم به ذهنم فشارمی آورم ودرکودکی هایم صدای سگی رامی شنوم وهیجان انگیزش می خوانم واز شوق اینکه سالهاست که مرده ام به هوامی پرم.ازخیابانهای ازبرشده وازمیان مردمی که حدودا می خرند و می فروشند می گذرم و بخار پیشانی ام حیرت هیچ کس را بر نمی انگیزد. من هم جز درود و بدرود چیزی نیافتم تااین درگم شده بردیوار همچنان بسته بماند.همراه باتوپابه کودکی هایم می گذارم به آوازجیرجیرکها گوش می سپارم وپابه پای کبوترها راه می روم ودرتشییع جنازه ی گنجشکی معصوم حضورمی یابم.درقبرستان ده بلندبلند میخندم وسگ ها را با سنگ های کوچک می رانم و از باغ خودمان انار می دزدم اما مقدورمان نشد که برگردیم به کودکی وبرگشتیم ورفتیم پشت سوال. ما چرا می بینیم ومی فهمیم و می پرسیم؟ آن همه دویدن وسراب،این همه درخشش وسیاهی،پایان همراهیم باتوبود.حال چگونه برگردم؟کفش هایم را گم کرده ام وبرگشتن هم ممکن نیست وبرای عبورازناممکن باتومی خوابم.خوش آن خوابی که بیداری نمی بیند تو بشمار تا من بخوابم.
من از اشک ها و خنده ها خسته شده ام
و از برای مردمی که می خندند و می گرین
واز آنچه ممکن است از این پس پیش آید
من از روزها و ساعت ها ملولم
از غنچه های پرپرشده ی گل های نازا
از آرزوها و احلام و قدرتمندیها
و از هر چیز به جز خواب
در اینجا گفتگو با دکتر نصرالله حکمت از دوستان زنده یاد حسین پناهی. کاری از عباس شریفی را بخوانیم