از بد حادثه

ما به این در نه پی حشمت و جاه آمده ایم از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم

از بد حادثه

ما به این در نه پی حشمت و جاه آمده ایم از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم

۶ مطلب در اسفند ۱۳۸۸ ثبت شده است

تصاویر و موسیقی بی نظیر علیزاده حسّ شکوه، تلخی، تحقیر، حزن و نفرت را در وجودم انچنان برانگیخت که حتی شرم حضور پدر، نتوانست مانع از نمناکی چشمان و لرزش صدایم شود.

روایت مسعود جعفری جوزانی را در سریال "درچشم باد" -به خصوص این چند قسمت- بسیار نزدیک به روایت امراله احمودجو در سریال تفنگ سرپر دیدم.
روایتی سنگین، نفس گیر، باشکوه، اعصاب خوردکن و در عین حال عالی سریال در چشم باد از روزهای سخت اشغال ایران توسط متفقین.
روایتهایی زیبا و زیرکانه، که بخشهایی از حافظه تلخ تاریخی این مرز و بوم را به خاطر مردم می اورد، یاد اور روزها، لحظه ها، یاداو سفر ها و رنجها، یاد اور خطرها و دورانها ...

در زمان مشاهده سریال این شعر نادر ابراهیمی زمزمه لبانم بود :

ما برای پرسیدن نام گلی ناشناس
چه سفر ها کرده ایم
چه سفر ها کرده ایم
ما برای بوسیدن خاک سر قله ها
چه خطرها کرده ایم
چه خطرها کرده ایم
ما برای آنکه ایران خانه خوبان شود
رنج دوران برده ایم
رنج دوران برده ایم
ما برای آنکه ایران گوهری تابان شود
خون دل ها خورده ایم
خون دل ها خورده ایم
ما برای بوییدن بوی گل نسترن
چه سفر ها کرده ایم
چه سفر ها کرده ایم
ما برای نوشیدن شورابه های کویر
چه خطرها کرده ایم
چه خطرها کرده ایم
ما برای خواندن این قصه عشق به خاک
رنج دوران برده ایم
رنج دوران برده ایم
ما برای جاودانه ماندن این عشق پاک
خون دل ها خورده ایم
خون دل ها خورده ایم
--------------------------------------لینک در چشم باد در پستهای قبلی--------

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ اسفند ۸۸ ، ۲۳:۵۳
نیک پندار

 

.... چقدر خوشبختم که سعادت دیدار او سرانجام پس از گذشت همه آن روزهای سخت فراق که من بی صبرانه منتظر تقریر و تحریر خاطرات آن دوران هستم، نصیب من شد! چقدر خوشبختم که می توانم هر زمان اراده آقایان تعلق بگیرد، صدای دلنشین همسرم را بشنوم و روی ماهش را رویت کنم! چقدر خوشبختم که حقوق اولیه ام را به عنوان همسر {....} پس ازپیگیری های فراوان اندک اندک دریافت می کنم و باید شاکر باشم!....

بخشی از نامه خانم فخرالسادات محتشمی پور

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ اسفند ۸۸ ، ۱۲:۰۰
نیک پندار

همراه با اخوان ثالث ۴

اینجا که ماییم سرزمین سرد سکوت است
 بالهامان سوخته ست ،‌ لبها خاموش
نه اشکی ، نه لبخندی ،‌و نه حتی یادی از لبها و چشمها
 زیرک اینجا اقیانوسی ست که هر بدستی از سواحلش
 مصب رودهای بی زمان بودن است
 وزآن پس آرامش خفتار و خلوت نیستی
 همه خبرها دروغ بود
و همه ایاتی که از پیامبران بی شمار شنیده بودم
بسان گامهای بدرقه کنندگان تابوت
از لب گور پیشتر آمدن نتوانستند
 باری ازین گونه بود
 فرجام همه گناهان و بیگناهی
 نه پیشوازی بود و خوشامدی ،‌نه چون و چرا بود
 و نه حتی بیداری پنداری که بپرسد : کیست ؟
زیرک اینجا سر دستان سکون است
در اقصی پرکنه های سکوت
 سوت ، کور ، برهوت
حبابهای رنگین ، در خوابهای سنگین
چترهای پر طاووسی خویش برچیدند
و سیا سایه ی دودها ،‌در اوج وجودشان ،‌گویی نبودند
 باغهای میوه و باغ گل های آتش رافراموش کردیم
 دیگر از هر بیم و امید آسوده ایم
گویا هرگز نبودیم ،‌نبوده ایم
هر یک از ما ، در مهگون افسانه های بودن
 هنگامی که می پنداشتیم هستیم
خدایی را ، گرچه به انکار
 انگار
با خویشتن بدین سوی و آن سوی می کشیدیم
اما کنون بهشت و دوزخ در ما مرده ست
 زیرام خدایان ما
 چون اشکهای بدرقه کنندگان
بر گورهامان خشکیدند و پیشتر نتوانستند آمد
 ما در سایه ی آوار تخته سنگهای سکوت آرمیده ایم
 گامهامان بی صداست
 نه بامدادی ، نه غروبی
 وینجا شبی ست که هیچ اختری در آن نمی درخشد
نه بادبان پلک چشمی، نه بیرق گیسویی
اینجا نسیم اگر بود بر چه می وزید ؟
 نه سینه ی زورقی ، نه دست پارویی
 اینجا امواج اگر بود ، با که در می آویخت ؟
 چه آرام است این پهناور ، این دریا
دلهاتان روشن باد
 سپاس شما را ، سپاس و دیگر سپاس
بر گورهای ما هیچ شمع و مشعلی مفروزید
 زیرا تری هیچ نگاهی بدین درون نمی تراود
 خانه هاتان آباد
 بر گورهای ما هیچ سایبان و سراپرده ای مفرازید
 زیرا که آفتاب و ابر شما را با ما کاری نیست
 و های ،‌ زنجره ها ! این زنجموره هاتان را بس کنید
اما سرودها و دعاهاتان این شبکورها
که روز همه روز ،‌و شب همه شب در این حوالی به طوافند
بسیار ناتوانتر از آنند که صخره های سکوت را بشکافند
 و در ظلمتی که ما داریم پرواز کنند
 به هیچ نذری و نثاری حاجت نیست
 بادا شما را آن نان و حلواها
 بادا شما را خوانها ، خرامها
ما را اگر دهانی و دندانی می بود ،‌در کار خنده می کردیم
 بر اینها و آنهاتان
 بر شمعها ، دعاها ،‌خوانهاتان
در آستانه ی گور خدا و شیطان ایستاده بودند
 و هر یک هر آنچه به ما داده بودند
 باز پس می گرفتند
آن رنگ و آهنگها، آرایه و پیرایه ها ، شعر و شکایتها
 و دیگر آنچه ما را بود ،‌بر جا ماند
 پروا و پروانه ی همسفری با ما نداشت
 تنها ، تنهایی بزرگ ما
که نه خدا گرفت آن را ، نه شیطان
با ما چو خشم ما به درون آمد
 کنون او
 این تنهایی بزرگ
با ما شگفت گسترشی یافته
 این است ماجرا
 ما نوباوگان این عظمتیم
و راستی
 آن اشکهای شور ،‌زاده ی این گریه های تلخ
 وین ضجه های جگرخراش و درد آلودتان
 برای ما چه می توانند کرد ؟
 در عمق این ستونهای بلورین دلنمک
 تندیس من های شما پیداست
 دیگر به تنگ آمده ایم الحق
 و سخت ازین مرثیه خوانیها بیزاریم
زیرا اگر تنها گریه کنید ، اگر با هم
 اگر بسیار اگر کم
در پیچ و خم کوره راههای هر مرثیه تان
 دیوی به نام نامی من کمین گرفته است
 آه
 آن نازنین که رفت
 حقا چه ارجمند و گرامی بود
 گویی فرشته بود نه آدم
در باغ آسمان و زمین ، ما گیاه و او
 گل بود ، ماه بود
 با من چه مهربان و چه دلجو ، چه جان نثار
او رفت ، خفت ،‌ حیف
 او بهترین ،‌عزیزترین دوستان من
 جان من و عزیزتر از جان من
 بس است
 بسمان است این مرثیه خوانی و دلسوزی
ما ، از شما چه پنهان ،‌دیگر
 از هیچ کس سپاسگزار نخواهیم بود
 نه نیز خشمگین و نه دلگیر
 دیگر به سر رسیده قصه ی ما ،‌مثل غصه مان
این اشکهاتان را
 بر من های بی کس مانده تان نثار کنید
 من های بی پناه خود را مرثیت بخوانید
 تندیسهای بلورین دلنمک
اینجا که ماییم سرزمین سرد سکوت است
 و آوار تخته سنگهای بزرگ تنهایی
مرگ ما را به سراپرده ی تاریک و یخ زده ی خویش برد
بهانه ها مهم نیست
 اگر به کالبد بیماری ، چون ماری آهسته سوی ما خزید
و گر که رعدش غرید و مثل برق فرود آمد
 اگر که غافل نبودیم و گر که غافلگیرمان کرد
پیر بودیم یا جوان ،‌بهنگام بود یا ناگهان
هر چه بود ماجرا این بود
 مرگ ، مرگ ، مرگ
ما را به خوابخانه ی خاموش خویش خواند
 دیگر بس است مرثیه ،‌دیگر بس است گریه و زاری
 ما خسته ایم ، آخر
 ما خوابمان می اید دیگر
 ما را به حال خود بگذارید
اینجا سرای سرد سکوت است
ما موجهای خامش آرامشیم
 با صخره های تیره ترین کوری و کری
 پوشانده اند سخت چشم و گوش روزنه ها را
 بسته ست راه و دیگر هرگز هیچ پیک وپیامی اینجا نمی رسد
 شاید همین از ما برای شما پیغامی باشد
 کاین جا نهمیوه ای نه گلی ، هیچ هیچ هیچ
 تا پر کنید هر چه توانید و می توان
 زنبیلهای نوبت خود را
از هر گل و گیاه و میوه که می خواهید
 یک لحظه لحظه هاتان را تهی مگذارید
 و شاخه های عمرتان را ستاره باران کنید

http://avayeazad.com/mehdi_akhavan_sales/akhare_shahname/21.htm

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ اسفند ۸۸ ، ۲۳:۳۲
نیک پندار

همراه با اخوان ثالث ٣

به دیدارم بیا هر شب ، در این تنهایی ِ تنها و تاریک ِ خدا مانند
دلم تنگ است .
بیا ای روشن ، ای روشن تر از لبخند
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهیها
دلم تنگ است.
بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه
در این ایوان سرپوشیده ، وین تالاب مالامال
دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهیها
و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی
بیا ای همگناه ِ من درین برزخ
بهشتم نیز و هم دوزخ
به دیدارم بیا ، ای همگناه ، ای مهربان با من
که اینان زود می پوشند رو در خوابهای بی گناهیها
و من می مانم و بیداد بی خوابی.
در این ایوان سرپوشیده ی متروک
شب افتاده ست و
د
ر تالاب ِ من دیری ست
که درخوابند آن نیلوفر آبی و ماهیها، پرستوها
بیا امشب که بس تاریک و تنهایم
بیا ای روشنی ، اما بپوشان روی
که می ترسم ترا خورشید پندارند
و می ترسم همه از خواب برخیزند
 و می ترسم همه از خواب برخیزند
و می ترسم که چشم از خواب بردارند
نمی خواهم ببیند هیچ کس ما را
نمی خواهم بداند هیچ کس ما را
 و نیلوفر که سر بر می کشد از آب
پرستوها که با پرواز و با آواز
و ماهیها که با آن رقص غوغایی
نمی خواهم بفهمانند بیدارند.
شب افتاده ست و من تنها و تاریکم
و در ایوان و در تالاب من دیری ست در خوابند
پرستوها و ماهیها و آن نیلوفر آبی
بیا ای مهربان با من !
بیا ای یاد مهتابی !
http://avayeazad.com/mehdi_akhavan_sales/doozakh_ama_sard/4.htm

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ اسفند ۸۸ ، ۱۲:۴۹
نیک پندار

همراه با اخوان ثالث ٢ 

 دریافت فایلدانلود آهنگ با صدای مهدی اخوان ثالث

پوستینی کهنه دارم من

یادگاری ژنده‌پیر از روزگارانی غبار آلود

سالخوردی جاودان مانند
مانده میراث از نیاکانم مرا، این روزگار آلود

جز پدرم آیا کسی را می‌شناسم من
کز نیاکانم سخن گفتم؟
نزد آن قومی که ذرات شرف، در خانه‌ی خونشان
کرده جا را بهر هر چیز دگر، حتی برای آدمیّت، تنگ
خنده دارد از نیاکانی سخن گفتن، که من گفتم

جز پدرم آری
من نیای دیگری نشناختم هرگز
نیز او چون من سخن می‌گفت
همچنین دنبال کن تا آن پدر جدّم
کاندر اخم جنگلی، خمیازه‌ی کوهی
روز و شب می‌گشت، یا می‌خفت

این دبیر گیج و گول و کوردل: تاریخ
تا مُذهّب دفترش را گاهگه می‌خواست
با پریشان سرگذشتی از نیاکانم بیالاید
رعشه می‌افتادش اندر دست
در بَنان درفشانش کِلک شیرین سِلک می‌لرزید
حِبرش اندر مَحبَر پر لیقه چون سنگ سیه می‌بست
زانکه فریاد امیر عادلی چون رعد بر می خاست:
«هان، کجایی، ای عموی مهربان! بنویس
ماه نو را دوش ما، با چاکران، در نیمه شب دیدیم
مادیان سرخ یال ما سه کرّت تا سحر زایید
در کدامین عهد بوده ست اینچنین، یا آنچنان، بنویس»

لیک هیچت غم مباد از این
ای عموی مهربان، تاریخ!
پوستینی کهنه دارم من که می‌گوید
از نیاکانم برایم داستان، تاریخ

من یقین دارم که در رگهای من
خون رسولی یا امامی نیست
نیز خون هیچ خان و پادشاهی نیست
وین ندیم ژنده پیرم دوش با من گفت:
«کاندرین بی فخر بودنها گناهی نیست»

پوستینی کهنه دارم من
سالخوردی جاودان مانند
مرده ریگی داستانگوی از نیاکانم، که شب تا روز
گویدم چون و نگوید چند

سالها زین پیشتر در ساحل پر حاصل جیحون
بس پدرم از جان و دل کوشید
تا مگر کاین پوستین را نو کند بنیاد
او چنین می گفت و بودش یاد
داشت کم کم شبکلاه و جبّه‌ی من نو ترک می‌شد
کشتگاهم برگ و بر می داد
ناگهان توفان خشمی با شکوه و سرخگون برخاست
من سپردم زورق خود را به آن توفان و گفتم هر چه بادا باد
تا گشودم چشم، دیدم تشنه لب بر ساحل خشک کشفرودم
پوستین کهنه‌ی دیرینه‌ام با من
اندرون، ناچار، مالامال نور معرفت شد باز
هم بدان سان کز ازل بودم

باز او ماند و سه پـ .ـستان و گل زوفا
باز او ماند و سکنگور و سیه دانه
و آن بایین حجره زارانی
کآنچه بینی در کتاب تحفه‌ی هندی
هر یکی خوابیده او را در یکی خانه

روز رحلت پوستینش را به ما بخشید
ما پس از او پنج تن بودیم
من بسان کاروانسالارشان بودم
کاروانسالار ره نشناس
اوفتان، خیزان
تا بدین غایت که بینی، راه پیمودیم

سالها زین پیشتر من نیز
خواستم کاین پوستین را نو کنم بنیاد
با هزاران آستین چرکین دیگر برکشیدم از جگر فریاد
«این مباد! آن باد!»
ناگهان توفان بیرحمی سیه برخاست

پوستینی کهنه دارم من
یادگار از روزگارانی غبار آلود
مانده میراث از نیاکانم مرا، این روزگار آلود

های، فرزندم
بشنو و هُش‌دار
بعدِ من این سالخورد جاودان مانند
با بَر و دوش تو دارد کار
لیک هیچت غم مباد از این

کو ،کدامین جبّه‌ی زربَفت رنگین می‌شناسی تو
کز مُرَقّع پوستین کهنه‌ی من پاکتر باشد؟
با کدامین خلعتش آیا بدل سازم
که‌ام نه در سودا ضرر باشد؟

[لاله جانم]
آی دختر جان!
همچنانش پاک و دور از رقعه‌ی آلودگان می‌دار

کتاب: آخر شاهنامه
آلبوم: قاصدک

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ اسفند ۸۸ ، ۱۲:۲۳
نیک پندار

همراه با اخوان ثالث

با تو دیشب تا کجا رفتم
 تا خدا وانسوی صحرای خدا رفتم
من نمی گویم ملایک بال در بالم شنا کردند
من نمی گویم که باران طلا آمد
 لیک ای عطر سبز سایه پرورده
ای پری که باد می بردت
از چمنزار حریر پر گل پرده
تا حریم سایه های سبز
تا بهار سبزه های عطر
تا دیاری که غریبیهاش می آمد به چشم آشنا ، رفتم
پا به پای تو که می بردی مرا با خویش
همچنان کز خویش و بی خویشی
در رکاب تو که می رفتی
هم عنان با نور
در مجلل هودج سر و سرود و هوش و حیرانی
سوی اقصامرزهای دور
تو قصیل اسب بی آرام من ، تو چتر طاووس نر مستم
تو گرامیتر تعلق ،‌ زمردین زنجیر زهر مهربان من
پا به پای تو
تا تجرد تا رها رفتم
 غرفه های خاطرم پر چشمک نور و نوازشها
موجساران زیر پایم رامتر پل بود
شکرها بود و شکایتها
رازها بود و تأمل بود
با همه سنگینی بودن
و سبکبالی بخشودن
تا ترازویی که یک سال بود در آفاق عدل او
 عزت و عزل و عزا رفتم
چند و چونها در دلم مردند
که به سوی بی چرا رفتم
شکر پر اشکم نثارت باد
خانه ات آباد ای ویرانی سبز عزیز من
ای زبرجد گون نگین ،‌ خاتمت بازیچه ی هر باد
تا کجا بردی مرا دیشب
با تو دیشب تا کجا رفتم
http://avayeazad.com/mehdi_akhavan_sales/az_in_avesta/14.htm

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ اسفند ۸۸ ، ۲۰:۲۱
نیک پندار