از بد حادثه

ما به این در نه پی حشمت و جاه آمده ایم از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم

از بد حادثه

ما به این در نه پی حشمت و جاه آمده ایم از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم

۳ مطلب در مرداد ۱۳۹۰ ثبت شده است

از آن روز که صدا و شعرش را شنیدم و خندیدم تا امروز که خواندن و شنیدن شعرش همچنان چون معمایی برایم حل نشده است،سالها می گذرد.با حسین پناهی با این شعر آشنا شدم «...شب در چشمان من است به سیاهی چشمانم نگاه کن ...» و هنوز هم که شبها به خواب می روم صدایش نوازشگر مولکول های ذهن خسته ام هستند. در زندگی باید گذاشت و گذشت و هر کسی چیزی از خود به جای می گذارد و حسین پناهی هم صدایش را گذاشت و رفت؛ تا ما چه بگذاریم و بگذریم؟

سخن گفتن از کسی که هیچ کس نبود سخت است و نوشتن ازکسی که جهان را با همه سلام ها و عشق هایش ، همه دردها و تنهائی هایش برای ما به ارث گذاشته، سخت تر. بگذار یک بار با او ببینیم یا با او از کسی بگوییم که هرشب گرسنه می خوابید و با او درشهر، پرسه ای بزنیم شایدما هم ازتنها چیزی که در این شهر به مساوات تقسیم می­کنند بهره­ای ببریم و اگر توانستیم همراه با او و «­ویرجینیا وولف» به ته رودخانه «اووز» رسوب کنیم و به ترانه­هایی که خوانده می شوند شک کنیم.

تو رفتی و ساعت حدود 3 نصف شب باقی ماند برای همیشه. کنار پنجره ای می روم که خوب می دانم پشتش جز هیچ بزرگ، هیچی نیست و به هیچستان دروغ و فریب ­می نگرم. نه سوسوی چراغی مهربان ونه صدای هیجان انگیز سگی اما چون می خواهم باتوببینم به ذهنم فشارمی آورم ودرکودکی هایم صدای سگی رامی شنوم وهیجان انگیزش می خوانم واز شوق اینکه سالهاست که مرده ام به هوامی پرم.ازخیابانهای ازبرشده وازمیان مردمی که حدودا می خرند و می فروشند می گذرم و بخار پیشانی ام حیرت هیچ کس را بر نمی انگیزد. من هم جز درود و بدرود چیزی نیافتم تااین درگم شده بردیوار همچنان بسته بماند.همراه باتوپابه کودکی هایم می گذارم به آوازجیرجیرکها گوش می سپارم وپابه پای کبوترها راه می روم ودرتشییع جنازه ی گنجشکی معصوم حضورمی یابم.درقبرستان ده بلندبلند می­خندم وسگ ها را با سنگ های کوچک می رانم و از باغ خودمان انار می دزدم اما مقدورمان نشد که برگردیم به کودکی وبرگشتیم ورفتیم پشت سوال. ما چرا می بینیم ومی فهمیم و می پرسیم؟ آن همه دویدن وسراب،این همه درخشش وسیاهی،پایان همراهیم باتوبود.حال چگونه برگردم؟کفش هایم را گم کرده ام وبرگشتن هم ممکن نیست وبرای عبورازناممکن باتومی خوابم.خوش آن خوابی که بیداری نمی بیند تو بشمار تا من بخوابم.

من از اشک ها و خنده ها خسته شده ام
و از برای مردمی که می خندند و می گرین
واز آنچه ممکن است از این پس پیش آید
من از روزها و ساعت ها ملولم
از غنچه های پرپرشده ی گل های نازا
از آرزوها و احلام و قدرتمندیها
و از هر چیز به جز خواب

در اینجا گفتگو با دکتر نصرالله حکمت از دوستان زنده یاد حسین پناهی. کاری از عباس شریفی را بخوانیم

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ مرداد ۹۰ ، ۲۲:۲۱
نیک پندار
حسین پناهی بازیگر نبود،خودش بود.پشت دوربین و جلوی دوربین برایش تفاوتی نداشت.او همانقدر که با بقالی سرکوچه اش راحت بود ممکن بود با برتولوچی راحت باشد.قالب بازی هایش هم همین بود.جهان غریب او همانقدر جلوی دوربین عیان می شد که روی صحنه تئاتر،که بر دفتر شعر.کارگردانهای سینمای ایران هم این موضوع را می دانستند و بر اساس قالب شخصیتش فیلمنامه می نوشتند.او که در اوایل دهه۶۰با ترک معلمی و طلبگی سر از آموزشگاه بازیگری آناهیتا در آورده بودزیر دست استاد مهرداد اسکویی با عناصر نمایشی و بازیگری آشنا شد و “دو مرغابی در مه” به مخاطبان معرفی اش کرد.
”گال” گرچه گام نخست پناهی در سینما به شمار می آید و از همان ابتدا توانائی اش در ارائه شیوه خاص بازیگری اش رابه رخ می کشد اما تله تئاتر “دو مرغابی در مه” از آن جهت اهمیت پیدا می کند که شخصیت “الیاس” به شدت به خودش و جهان ذهنی اش نزدیک است.پناهی در سالهای بازیگری اش ۱۷ فیلم و چند سریال و تئاتر صحنه ای بازی کرد که در همه آنها نقش واحد خودش را بازی می کرد.یقینا هیچ کسی نمی توانست نقش هایی که برای او نوشته می شوند بازی کندنقش هایی همچون اوینار،مرد ناتمام،سایه خیال و …

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ مرداد ۹۰ ، ۱۳:۱۵
نیک پندار

به دنبال مطلبی می گشتم تا موضوع "حسین پناهی" را با ان وارد شوم. سری به وبلاگ دوست جدیدمان اقای ناصر مظلومی زدم و این متن زیبا را از وبلاگ ایشان انتخاب نمودم.

نه ! به کفر من نترس کافر نمیشوم هرگز،زیرا به نمیدانم های خودم ایمان دارم
(ح.پناهی)

در گذر این روزها که به سختی میگذرند و واژه ها در شعر بیکران زندگی هم قافیه نمیشوند به عقب بر میگردم و نگاه پر راز ورمزی به مرداد میکنم ، نه تو زنده ای...

در فراسوی درد های مضطرب زای زمانه به آخرین نگاه آرامت می اندیشم که چه ساده از گل بی منت بارون حرف زدی. این روزها که مردم در پیچ وتاب گره های اقتصادی به خود میپیچند و از تمام اشکال هندسی فقط شکل مستطیل پول را به خاطر می آورند من همچنان در مربع های جادو به انتظار پخش مجدد یکی از نقش آفرینی هایت میباشم و باتمام وجودم نمی دانم هایت را میخوانم...اخرین جمعه که به سوق رفتم باز مثل همیشه کنار آرامگاهت (خورشید جاودانه میدرخشد در مدار خویش... را زمزمه کردم و با نگاهی به غروب دژکوه ،برگشتم و از کنارت رد شدم ،...ماییم که پا جا پای خود می نهیم و غروب میکنیم هر پسین...)

راستی....امسال به همکلاسی هایم نگفتم
(ما بدهکاریم به کسانی که صمیمانه ز ماپرسیدند
معذرت میخواهم چندم مرداد است؟
ونگفتیم
چونکه مرداد
گور عشق گل خونرنگ دل ما بودست...)
دوستم دیشب بهم پیام داد که حسین پناهی دنبال چه بود؟

و من بدون هیچ فکری گفتم دنبال اثبات ساده گی خودش بر روی زمین !

ساده با کت درازی که زانوانش اویزان بود آمد و ساده باسیگاری زیر لب رفت...
نمیدانم جواب درستی دادم یا نه ولی این را میدانم پناهی سالها زنده میماند در نگاه ساده اندیش من، تو، او،و خدا....

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ مرداد ۹۰ ، ۲۱:۴۱
نیک پندار